Free Web Hosting Provider - Web Hosting - E-commerce - High Speed Internet - Free Web Page
Search the Web

مقدمه

Molana        Molana          Molana         Molana          Molana          Molana

 


مقدمه:
مولوي طاير ملكوتي است؛ فرشتة آسماني است؛ زبدة مردان كامل روحاني است؛ او متعلق بهمة جهان بشريت است؛ رحمت الهي بر عموم اقوام و طوايف عالم است؛ اختصاص به طايفه‌اي دون طايفه‌اي، سرزميني دون سرزميني، مذهبي دون مذهبي ندارد، او مشعل تابناك هدايت نامحدود و غير متناهي عرفان است. او را محدود به يك زمان و به يك مكان نمي‌توان كرد.
مولوي براي ما نردباني آسماني ساخته است كه بدان وسيله ببام افلاك و به عرش اعلي صعود و در اوج روحانيت پرواز كنيم.
نردبان آسمانست اين كلام هر كه از اين برود آيد ببام

مولوي ما را برمي‌انگيزد و تشويق مي‌كند كه مانند خود او، آسمان بشويم، ابر بشويم، و باران رحمت و فيض بر عالم بشريت نثار كنيم؛ مي‌گويد:
آسمان شو، ابرشو، باران ببارد ناودان بارش كند نآيد بكار
آب باران باغ صدرنگ آورد ناودان همسايه در جنگ آورد
آيا انصاف است كه ما سعي بيهوده كنيك و بخواهيم آن موجود عرشي را از آسمان بلند به خاك پست فرود بياوريم؛ و آن طاير ملكوتي را در قفس تنگ و تاريك زنداني كنيم.
مولوي دربارة خود مي‌گفت:
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
دوسه روزي قفسي ساخته‌اند از بدنم


ولادت مولوي در بلخ روز ششم ربيع‌لاول سنه 604 و وفاتش روز پنجم ماه جمادي‌الاخر 672 هجري قمري اتفاق افتاد و حدود 68 سال عمر كرد. مدت عمر 68 سالة وي به سه دوره كه به خوبي از يكديگر ممتاز است تقسيم مي‌شود:


دورة اول زندگاني يا شخصيت اول مولوي
دوره اول يا شخصيت اول مولوي از ايام كودكي اوست تا حدود 25 سالگي يعني سنة 628 ه.ق كه پدر دانشمند عارفش سلطان العلماء بهاءالدين ولد فرزند حسين بلخي وفات يافت.
مولوي در اين مدت با شوق و ذوق هر چه تمامتر و با سرمايه هوش و حافظه فوق‌العاده به تحصيل علوم و فنون عقلي و نقلي اكتسابي شامل ادبيات و فقه حديث و تفسير قرآن و اصول فقه و كلام اشتغال داشت چندانكه در فقاهت به درجة اجتهاد و اهليت فتوي رسيده و در ساير فنون هم از استاد بي‌نياز شده بود.
 



مولوي در اين مرحله شخصيت فيه مفتي متشرع را داشت كه كاملاً ملتزم به آداب و سنن شرعي، و به قول خودش «سجاده نشين باوقاري» بود.


دورة دوم و شخصيت دوم مولوي
دورة دوم يا شخصيت دوم مولوي از 25 سالگي اوست تا حدود 38 سالگي يعني مقارن سنة 642 ه. ق كه ملاقات و برخورد او با شمس‌الدين محمد تبريزي اتفاق افتاد و موجب انقلاب و دگرگوني احوال وي گرديد.
در اين مدت كه حوالي 14 سال مي‌شد؛ اولاً به توسط سيد برهان‌الدين محقق ترمذي متوفي 638 ه.ق كه اصحاب و مريدان برگزيدة پدرش سلطان‌العلماء بهاءالدين ولد بوده است از وادي شريعت داخل رشتة تصوف و سير و سلوك طريقت گرديده، مدت نه سال در تحت تعليم و تربيت شيخ استاد رهبرش با خلوص نيت و صفاي باطن، خود به تنهايي با همان دستورها كه از پير راهبر داشت سرگرم رياضت و ذكر و فكر و طي منازل و سير و سلوك بود؛ و در همان احوال باز از مطالعه و تتبع كتب و تكميل معلومات عقلي و نقلي غافل نمي‌نشست و روز بروز بر وسعت ميدان دانش و بينش او افزوده مي‌شد؛ تا بمرتبتي رسيد كه جامع هر دو فضيلت از علوم و معارف و مقامات ظاهر و باطن گرديد؛ بطوري كه هم فقها و علماي ظاهر از حوزه درس و افادت او بهره‌مند مي‌شدند؛ و هم ارباب طريقت و مستعدان معارف روحاني باطني از بركت دستگيري و ارشاد و تربيت قولي و عملي وي فيض مي‌گرفتند؛ مجالس وعظ بسيار گرم و گيرا نيز داشت كه هر طايفه و هر فرقه به قدر استعداد و قابليت خود از آن متمتع و چاشني گير مي‌شدند.


مولوي در مثنوي شريف از شيخ طريقتش سيد برهان الدين محقق ترمدي اين گونه ياد مي‌كند:
پخته گرد و از تغيير دور شو
همچو برهان محقق نور شو
چون زخود رستي همه برهان شدي
چونكه گفتي بنده‌ام سلطان شدي


شخصيت سوم و فعاليت سوم و فعليت نهائي مولوي
دورة سوم زندگاني مولوي كه شخصيت و فعليت نهائي روحاني؛ و به قول خودش مرحلة سوختگي بعد از خامي و پختگي اوست، از 38 سالگي وي مقارن سال 642 ه.ق آغاز مي شود كه تا پايان حياتش مدت سي‌سال همچنان پيوسته با كمال گرمي و عشق و علاقه، دوام و استمرار داشت؛ و آنچه از آثار برجسته و شاهكارهاي جاويدان از منظومات مولوي شامل مثنوي و ديوان كبير غزليات و رباعيات باقي‌مانده همه يادگار همين سي سال مرحلة سوم زندگاني اوست.
سرآغاز اين فصل از حيات روحاني و عرفاني مولوي ملاقات و ديدار و صحبت اوست با آفتاب روان تاب جذبه و عرفان شمس‌الدين تبريزي كه منشأ انقلاب و دگرگوني كلي احوال دروني و بيروني مولوي گرديد و دم گرم و جذبة آتشناك او آتش در خرمن هستي و اندوخته‌هاي علمي و عرفاني وي زد چندانكه در مثل مي‌توان گفت نفخ صوري بود كه رستاخيز روحاني در مولوي بوجود آورد.
و باز در تشبيه و تمثيل مي‌توان گفت كه تلاقي و مصاحبت آن دو موجود روحاني آسماني؛ همچون دو قوة مثبت و منفي بود كه در اثر برخورد آنها بيكديگر حرارت و نوري بوجود آورد كه جهان بشريت را گرمي و روشنايي مي‌بخشيد؛ و از پرتوهمان نور بود كه مولوي در معراج توحيد يكتاپرستي بدان پايه رسيد كه سراسر عالم هستي غير از وجود واحد حق اول تعالي شأنه همه را بت مي‌ديد.
 

مثنوي ما دكان وحدت است غير واحد هرچه بيني آن بت است
مولوي در عشق الهي و خلسة ربوبي و استغراق جذبة فناءفي‌الله به مرتبتي بر تر از قهر و لطف و كفر و دين واصل گشت و به تختگاهي از سلطنت روحاني نشست كه كفر و ايمان دربان او بودند؛ او لباب حق و حقيقت و مغز دين و معرفت شده بود؛ چندانكه كفر و دين دو پوست او شمرده مي‌شدند.
زانكه عاشق دردم نقد است مست
لاجرم از كفر و ايمان برترست
كفر و ايمان هر دو خود دربان اوست
كوست مغز و كفر و دين او را دو پوست

مولوي در اين مرحل، انساني كامل شده بود كه به اصطلاح عرفا رتبه مظهريت و خلاقيت تشريفي الهي داشت؛ و به مقامي از يكتا پرستي و خداشناسي رسيده بود كه معبودي جز حق و ملتي جز خداي يكتا نداشت.
ملت عشق از همه دينها جداست عاشقان را مذهب و ملت خداست


مثنوي او بانگ آسماني توحيد و وحدت بود؛ و روحانيت او كعبه‌يي را طواف مي‌كرد كه ما فوق قهر و كفر و دين جاي داشت.
خود طواف آنكه او شد بين بود فوق قهر و لطف و كفر و دين بود
يعني با نور بصيرت و ديدة حق بين در توحيد عرفاني بقول «سنايي» مي‌گفت:
كفر و دين هر دور در رهش پويان وحده لا شريك له گويان

وبگفتة خود مولوي:
حضرتي پر رحمت است و پر كرم
عاشق او هم وجود و هم عدم
كفر و ايمان عاشق آن كبريا
ميس و نقره بندة آن كيميا


نام مولانا بنا به قول اغلب تذكره نويسان محمد و لقب او جلال الدين است و تمامي مورخان، او را بدين نام و لقب نام برده‌اند. احمد افلاكي از بهاء ولد نقل مي‌كند كه: «خداوندگار من از نسل بزرگ است» و اطلاق خداونگار با عقيدة الوهيت بشر كه اين دسته از صوفيه معتقدند و سلطنت و حكومت ظاهري و باطني اقطاب نسبت به مريدان خود در اعتقاد همة صوفيان تناسب تمام دارد از همين نظر است، وبهمين مناسبت بعضي اقطاب بآخر و اول اسم خود لفظ شاه اضافه كرده‌اند.
لقب مولوي نيز كه از دير زمان ميان صوفيه و ديگران بدين استاد حقيقت بين اختصاص دارد، در زمان خود و حتي تا قرن نهم نيز شهرت نداشته و ممكن است اين لقب از روي عنوان ديگر يعني مولاناء روم گرفته شده باشد.
در منشأ قرن ششم، القاب را «بمناسبت ذكر جناب و امثال آن» پيش از آنها با ياء نسبت استعمال كرده‌اند، مثل: جناب واحدي، فاضلي، اجلي. و مي‌توان گفت كه اطلاق مولوي هم از اين قبيل بوده و بتدريج بدين صورت يعني با حذف موصوف، بمولاناء روم اختصاص يافته باشد و مؤيد اين احتمال آن است كه در نفحات الانس اين لقب بدين صورت «خدمت مولوي» بكرات در طي ترجمة حال او بكار رفته است، ليكن در شرح حال وي نه در اين كتاب و نه در منابع قديمتر، مانند تاريخ گزيده و مناقب العارفين كلمة مولوي نيامده است.

 


شهرت مولوي «به مولاناء روم» مسلم است و به صراحت از گفته حمد الله مستوفي و قول اغلب تذكره نويسان مستفاد ميگردد,‌ و در مناقب العارفين هر كجا لفظ « مولانا » ذكر مي شود مراد همان جلال الدين محمد است.
احمد افلاكي در عنوان او لفظ «سرالله العظم» ولي در ضمن كتاب به هيچ وجه بدين نام اشاره نكر ده و در ضمن كتب ديگر هم ديده نشده است.
مولد مولانا شهر بلخ است ولادتش در ششم ربيع الاول سنه 604 هجري قمري اتفاق افتاده وعلت شهرت او به و مولاناء روم همان طول اقامت وي در شهرقونيه كه اقامتگاه اكثرعمرومدفن اوبوده , ليكن خود وي همواره خويش را از مردم خراسان شمرده واهل شهر خود را دوست ميداشته وازياد آنان فارغ نبوده است.
نسبتش به گفته بعضي, ازجانب پدر به ابوبكرصديق مي پيوندد واينكه مولانا درحق فرزند معنوي خود حسام الدين چلبي گويد: «صديق ابن الصديق رضي الله عنه و عنهم الارموي الاصل المنتسب الي الشيخ المكرم بما قال اميست كرد يا واصبحت عريبا» دليل اين عقيده توان گرفت,چه مسلم است كه صديق در اصطلاح اهل اسلام لقب ابوبكر است وذيل ان با صراحت مي رساند كه نسبت حسام الدين به ابوبكربالاصاله نيست بلكه از جهت انحلال وجوداوست درشخصيت و وجود مولوي كه مربي و مرشد او و زاده ابوبكر صديق است و صرف نظرازااين معني, هيچ فايده بر ذ كرانتساب اصلي حسام الدين به ارميه ونسبت اواز طريق انحلال و قلب عنصربه شيخ مكرم يعني ابوبكرمترتب نميگردد.

 


پدر مولانا محمدبن حسين خطيبي است كه به بهاءالدين والد معروف و او را سلطان العلماء لقب داده‌اند و پدراو حسين بن احمد خطيبي, به روايت افلاكي از افاضل روزگار وعلامه زمان بوده, چنانكه رضيالدين نيشابوري در محضروي تلمذ مي كرده , و مشهور چنان است كه مادر بهاءالدين از خاندان خوارزمشاهيان بوده ولي معلوم نيست كه به كدام يك از سلاطين آن خاندان انتساب داشته و احمد افلاكي او را دخت علاءالدين محمد خوارزمشاه عم جلال الدين خوارزمشاه, وجامي دختر علاءالدين محمدبن خوارزمشاه, امين احمد رازي وي را دخت علاءالدين محمد عم سلطان محمد خوارزمشاه مي پندارد واين اقوال مورد اشكال است چه آنكه علاءالدين محمد خوارزمشاه پدرجلال الدين است نه عم او و سلطان تكش جز علاءالدين محمد پادشاه معروف «متوفي 617» فرزند ديگربدين نام و لقب نداشته نيز جزو فرزندان ايل ارسلان بن اتسزهيچكس به لقب و نام علاءالدين محمد شناخته نگرديده, ومسلم است كه بهاءالدين ولد هنگام وفات 85 سال و وفات اوبه روايت امين احمد رازي در سنه 628 واقع گرديده و بنا براين ولادت او مصادف بوده است با سال 543 ودراين تاريخ علاءالدين محمد خوارزمشاه به وجود نيامده وپدراوتكش خوارزمشاه نيزدر عالم هستي ننهاده بود.

 


قطع خوارزمشاه از آنكه وصلت محمد خوارزمشاه با حسين خطيبي كه در تاريخ صوفيان و ساير طبقات، نام و نشاني ندارد بهيچ روي درست نمي‌آيد، چون جامي و امين احمد رازي در شرح حال مولانا بروايات كرامت آميز دور از حقيقت افلاكي اتكاء كرده‌اند پس در حقيقت بنظر منبع جديد، اقوال آنان را شاهد گفتة افلاكي نتوان گرفت ولي دولتشان مؤلف آتشكده كه با منابع ديگر سر و كار داشتند از نسبت بهاءالدوله به خوارزمشاهيان بهيج‌وجه سخن نرانده و اين قضيه را بسكوت گذرانيده‌اند.
پس مقرر گرديد كه انتساب بهاء ولد بعلاءالدين محمد خوارزمشاه بصحت مقرون نيست و اگر اصل قضيه يعني پيوند حسين خطيبي با خوارزمشاهيان ثابت و مسلم باشد و بقدر امكان در روايات افلاكي و ديگران جانب حسن ظن مراعات شود بايد گفت تكه حسين خطيبي با قطب‌الدين محمد بن نوشتكين پدر اتسز «المتوفي سنة 521» پيوند كرده و جامي و افلاكي بجهت توافق لقب داشته به اشتباه افتاده‌اند و بر اين فرض اشكال مهم ما در تقديم ولادت بهاء ولد بر ولادت جد و پدر مادر خود مرتفع خواهيد گرديد.

 


بهاءالدين از اكابر صوفيان بود، خرقه او به روايت افلاكي به احمد غزالي مي‌پيوست و خويش را به امربه‌معروف و نهي‌ازمنكر معروف ساخته وعدة بسياري را با خود همراه كرده بود پيوست مجلس مي‌گفت «و هيچ مجلس نبودي كه از سوختگان، جان بازيها نشدي و جنازه بيرون نيامدي و هميشه نفي مذهب حكماي فلاسفه و غيره كردي و بمتابعت صاحب شريعت و دين احمدي ترغيب دادي» و خواص و عوام بدو اقبال داشتند «و اهل بلخ او را عظيم معتقد بودند» و آخر، اقبال خلق، خوارزمشاه را خائف كرد تا بهاءولد را به مهاجرت مجبور ساخت.
به روايت احمد افلاكي و به اتفاق تذ كره نويسان، بهاءولد بواسطة رنجش خاطر خوارزمشاه در بلخ مجال قرار نديد و ناچار هجرت اختيار كرد و گويند سبب عمده در وحشت خوارزمشاه آن بود كه تا محمد خوارزمشاه بر تخت جهانباني نشسته است به شهر خويش بازنگردد و قصد حج كرد و بجانب بغداد رهسپار گرديد و چون بنشابور رسيد وي را با شيخ‌فريدالدين عطار اتفاق ملاقات افتاد و بگفتة دولتشاه شيخ عطار خود «بديدن مولانا بهاءالدين آمد و در آن وقت مولانا جلال‌الدين كوچك بود، شيخ عطار كتاب اسرارنامه را به هديه به مولانا جلال‌الدين داد و مولانا بهاء‌الدين را گفت: «زود باشد كه اين پسر تو آتش در سوختگان عالم زند» و ديگران هم اين داستان را كم و بيش ذكر كرده و گفته‌اند كه مولانا پيوسته اسرارنامه را با خود داشتي. شيخ فريدالدين عطار از تربيت يافتگان نجم الدين كبري و مجدالدين كبري و مجدالدين بغدادي بود و به اءولد هم چنانكه گذشته با اين سلسه پيوند داشت و يكي از اعاظم طريقة كبراويه بشمار مي‌رفت و رفتن شيخ عطار بديدن وي نظر بوحدت مسلك، ممكن است حقيقت داشته باشد و زندگاني شيخ عطار تا سال 618 مسلم است و بجهات تاريخي نيز در اين قضيه اشكالي نيست.
 


ليكن بنا بگفتة تذكره نويسان در تاريخ مهاجرت بهاءالدين ولد يعني سنة 610 در قسمت اخير داستان و دادن اسرارنامه بمولانا كه در آن موقع شش ساله بود تا حدي ترديد دست مي‌دهد، و بحسب روايت حمدالله مستوفي و فحواي ولد نامه در تاريخ هجرت بهاءولد يعني حدود سنة 618 آنگاه كه مولوي چهاردهمين مرحلة زندگاني را پيموده بود اين ترديد هم باقي نمي‌ماند و توجه مولانا با سرارنامه و اقتباس چند حكايت از حكايات آن كتاب در ضمن مثنوي، اين ادعا را تأييد تواند كرد. هرچند ممكن است اقتباس همان حكايات سبب وضع اين روايت و تمهيد مقدمه براي اثبات كرامت عطار و نظر مشايخ بمولانا شده باشد و اين قضيه در مثنوي ولدي و نيز در كرامت عطار و نظر مشايخ به مولانا شده باشد و اين قضيه در مثنوي ولدي و نيز در مناقب العارفين با انيكه افلاكي در اينگونه روايات نظر مخصوص دارد ذكر نشده و از آن روي مي‌توان در صحت آن ترديد كرد.


و چون بهاءولد سر در حجاب عدم كشيد، مولانا كه در آن هنگام بيست و چهارمين مرحلة زندگاني را مي‌پيمود به وصيت پدر يا بخواهش سلطان علاءالدين و برحسب روايت ولد نامه بخواهش مريدان برجاي پدر بنشست و بساط وعظ و افادت بگسترد و شغل فتوي و تذكير را به رونق آورد و رايت شريعت برافراشت و يك سال تمام دور از طريقت، مفتي شريعت بود تا برهان‌الدين محقق ترمذي بدو پيوست و پس از طي مقامات از خدمت برهان محقق، اجازة ارشاد و دستگيري يافت و روزها به شغل تدريس و قيل و قال مدرسه مي‌گذرانيد و طالب علمان و اهل بحث و نظر و خلاف، بر وي گرد آمده بودند و مولانا سرگرم تدريس ولم و لانسلم بود. فتوي مي‌نوشت و از يجوز ولايجوز سخن مي‌راند. او از غافل و با عمر و زيد مشغول ولي كارداران غيب، دل در كار وي نهاده بودند و آن گوهر بيچون را آلودة چون و چرا نمي‌پسنديدند و آن در ياي آرام را در جوش و خروش مي‌خواستند و عشق غيور منتهر فرصت تا آتش در بنياد غير زند و عاشق و طالب دليل را آشفتة مدلول و مطلوب كند و آن سرگرم تدريس را سرمست و بيخود حقيقت سازد. بيرون از عالم حد و نشيمن وي نه اين كنج محنت‌آباد است.


تا وقتي كه مولاناي ما در مجلس بحث و نظر بوالمعالي گشته فضل و حجت مي‌نمود، مردم روزگار او را از جنس خود ديده به سخن وي كه در خور ايشان بود فريضه و بر تقوي و زهد او متفق بودند، ناگهان آفتاب عشق و شمس حقيقت پرتوي بر آن جان پاك افكند و چنانش تافته و تابناك ساخت كه چشمها از نور او خيره گرديد و روز كوران محبوب كه از ادراك آن هيكل نوراني عاجز بودند از نهاد تيره خود به انكار برخاستند و آفتاب جان‌افروز را از خيرگي چشم شب تاريك پنداشتند، مولانا طريقه و روش خود را بدل كرد، اهل آن زمان نيز عقيده خويش را نسبت به وي تغيير دادند، آن آفتاب تيرگي سوز كه اين گوهر شب‌افروز را مستغرق نور و از ديدة محجوبان مستور كرد و آن طوفان عظيم كه اين اقيانوس آرام را متلاطم و موج خيز گردانيد و كشتي انديشه را از آسيب آن بگرداب حيرت افكند، سر مبهم و سرفصل تاريخ زندگاني مولانا، شمس‌الدين تبريزي بود.







بيش از اين موشكافي و پرده‌دري و رازگشايي در عقده‌هاي مبهم پيچيده و اسرار پوشيدة مكتب عرفان مولوي، ما را دستور نيست اين است كه مقالة خود را بهمين جا پايان مي‌دهم.

باقي اين گفته آيد بي‌زيان
در دل آنكس كه دارد نور جان
بو كه في ما بعد دستوري رسد
رازهاي گفتني گفته شود
با بياني كان بود نزديكتر
زين كنايات دقيق مستتر
راز جز با رازدان انباز نيست
راز اندر گوش منكر راز نيست

منابع تحقيق:
رساله در تحقيق احوال و زندگاني مولانا جلال‌الدين محمد مشهور به مولوي از بديع‌الزمان فروزان‌فر
سيري در ديوان شمس بقلم علي دشتي
ديوان شمس تبريزي مشهور به ملوي از استاد بديع‌الزمان فروزان‌فر
فرهنگ عميد




 

سلام خوش امدید

  این مطالب مختصری از تحقیقی که سالها پیش در ضمینه ادبیات انجام دادم میباشد برای این مولانا را انتخاب کردم جون همیشه دوستدارش بودم

  و مولانا نمونه ای از شاهکار ادبی و در ژرف اندیشی و عرفان بی همتا

امیدوارم خوشتون امده باشه و بتوانم مطالب بیشتری برای همه علاقه مندان اضافه کنم.